تبليغاتX
jhoojhem
اونایی که یهو مجبور میشن از جایی که زندگی یا کار میکنن برن، کوچکترین چیزهای اونجا براشون یهو با ارزش میشه.. همه ی اون چیزی که هر روز توی مسیر می دیدن و بهش توجهی نمیکردن براشون جذاب میشه. اصلا ً آدما خصلتشون همینه.تا چیزی هست به بودنش عادت می کنن و گاهی نادید میگیرن و این نا دید گرفتن نشات میگیره از اطمینان وجودش.اون بالکن رو به دریا یه سمبل بود. ناخودآگاه توی اوج مستی هم حتی از زیر چشم رد باید میشد انگار.شاید هر دفعه به دلیلی.همیشه همه چیز از روزی خراب میشه که فاصله از بین میره. انگار هر چیزی نا همواریش بیشتر باشه محکمتر خودش رو توی زمین فورو میکنه و هر چی دورتر ... به هر حال روزی همه در فیس بوک دلمان هم که شده رلیشن شیپ می شویم. مـَـــــــرید میشویم. دیورس هم که این روزها مـُـــد شده. به هر حال.. 
+ نوشته شده توسط من در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 14:46 |

نقاب مترسکیه خندان گاهی شاید فقط منتظر بادی باشد که بیفتد که بشکند دیوار شیشه ای کاذب زیر  صورتک را.همیشه برای شکستن  بغض، نباید منتظر فرصت بود. گاهی حتی یک هیچی هم می تواند بهانه باشد برای شکستن که راه بروی و اشک بریزی بی هیچ هق هقی و بی تفاوت از کنار همه ی نگاهها جوری رد شوی که بفهمانیشان که مگر شما دلتان نمی گیرد؟ مگر شما گاهی احساس تنها بودن ندارید؟ که مگر شما تا به امروز احساس کم آوردن نداشته اید؟.. که انقدر بی تفاوتند برایت که حس می کنی حسودیشان می شود به جسارتت برای این همه بی تفاوتی نگاهها، که حس می کنی تک تکشان دلشان تکه ای از جسارتت را میخواهند که هم راه شوند با تو برای خالی شدن.اما نمی فهمند که گریه هم گاهی کم است برای خالی شدن. خدا را همیشه حس کردن زیباست.اما دیگر حالی نمانده تا بخواهم برایم  آنچه را که می خواهم رقم بزند. نمیدانم کی و چطور از مسیری که تمامم بود منحرف شدم. و حالا آنقدر دورم از جاده ی زندگیه آرزوهایم  که حتی در صحرای محصور شده ی خشک، سراب هم نمی بینم.نمیدانم اشکال از آیینه است یا از چشمانه بی قرارم که هر چه می نگرم چهره ی درونم را می بینم. خسته. بی رمق. گریان. بی قرار. وقتی می بینمش دلم برای خودم میسوزد.خیلی وقت است نوازشش نکردم. مدتهاست برای آرام شدنه درد دستهایم بعد از برخورد با میز و کمد و ... بوسش نکرده ام.آستانه ی دردم آنقدر بالا رفته که لمس شده ام. درد بخشی از من شده است. وقتی قلبم را نمی توانم مرهم باشم، دست که هیچ است.دلم برایش میسوزد که گیر من افتاده، خودم را می گویم. می ترسم از روزی که مؤاخذه ام کند، که آن روز خورد شوم بخاطر ظلمی که در حقش کردم.کودک درونم را آنقدر سرکوب کردم که  مدتهاست حتی هوس بستنی هم نمی کند. دیگر یادش رفته صبحها موقع بیدار کردنش چطور برایم ناز میکرد و من به او قول می دادم که اجازه بدهم صبحها زنگ خانه ها را بزند و فرار کنیم با هم.شوق را کشته ام در دلش (دلم)..او هم مثله من شده. بی تفاوت.            یاد گرفته دیگر اسکیت سواری تفریح نیست،برای این است که خودت را ول کنی در آهنگهای مورد علاقه، کر شوی از دنیای بیرون. بروی در ابرهای تخیلت. کودک درونم خیلی با شعور است.مرا می فهمد، حداقل می دانم که نهایته تلاشش را می کند.هرگز سؤال نمیکند. نق نمی زند. فقط سوکوت می کند. بیچاره محکوم به بزرگ نمایی شده. جبران می کنم..  روزی جبران می کنم. همه ی تلاشم را می کنم تا روزی بفهمد من آدمه بدی نبودم، فقظ نا خواسته مسیری را به اشتباه رفتم. من و کودک درونم دیگر تلاش نمیکنیم.در مسیر باد ایستاده ایم. هر کجا خواست می رویم.بگذار مدتی باد برایمان مسیر را انتخاب کند.تلاشمان که فایده نداشت.

+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 1:27 |
همه چیز هم که باشد،همه ی اون چیزهایی که بودنش آرزوست هم گاهی خوشحالت نمی کند که دلتنگتر میشوی. میگردی. همیشه چشمانت دنبالی آنی است که نیست. که می توانست باشد اما نیست.کنارت نیست.اما حسّش میکنی .حس را کسی نمی تواند بگیرد.ذهن را کسی نمی تواند بخواند که تغییرش دهد برایت. دست هیچ کس نیست. این بخش تلخی از زندگیه همه ی آدمهاست.بخشی از زندگی که همیشه لَنگ می زند. که در اوج سرخوشی بی هیچ دلیلی با تلنگری موزیانه از ذهنت یادآور میشود که حواست باشد،تو هم از این اجتماع دور نیستی. جامعه ی لَنگ جامعه ی غمگینی ست.
+ نوشته شده توسط من در پنجشنبه دهم فروردین 1391 و ساعت 9:34 |

گاهی هیچ دستی تنهاییت را پُر نمی کند. هیچ نوازشی گرمت نمیکند.گاهی دوباره لج می کنی با خودت.بدترین حالتش هم  اینه که حتی سامسونگ گلکسی آر هم نتونه خیلی خوشحالت کنه. فک کنم بی قراری یعنی همین.نمیدونم اسمش چیه. اما هست.وقتی نمیشه افکارت رو جمع کنی و دو تا چرت و پرت بنویسی دیگه چه اسمی میشه روش گذاشت؟

+ نوشته شده توسط من در جمعه چهارم فروردین 1391 و ساعت 13:44 |

کلی اذیتم کرد.. دلم رو شکست.. وعده های الکی داد.. بی جهت سرم داد کشید.. بی جهت باهام سر لج افتاد. کلا ْ دوستم نداشت و من این رو کاملا ْ حس می کردم.بهش اعتماد میکردم باز هم. میگذاشتم پای شلوغ بودنه سرش و شبها سر به روی زنوانش میگذاشتم و اشکها میریختم و حرفها میزدم با او. موهایم را نوازش میکرد و من مطمئن از این بودم که در فکر توطئه ای دیگر است. اما دَم نمیزدم.اعتماد میکردم چون چاره ای نداشتم.اما داره میره.نود رو میگم. داره میره و نود و یک رو میذاره سر جاش. این خوبه. قیافه ش مظلومه.. خودشم خوب خواهد بود..

                                                                                                          آمیــــــــــــــــــــــــــــن

+ نوشته شده توسط من در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 5:10 |
جوجه ها شمرده شدن بعضی هاشون هم کشته شدن.بهار و تابستون و پاییز هم رفتن.روزای آخر زمستونم دارن میرن.برف اما هنوز دست نکشیده از ما.. نوروز مَس رو میخواد بهمون نشون بده. زمستون نمیخواد بره انگار. نشسته اون ته مه هــای قلبم. پشت پرده ی چشام،درست همون قسمتش که از اونجا به دنیا نگاه میکنم. همه چی سرد و یخ زده ست.آدما. دلاشون. معرفتاشون.جیباشون.حتی دستاشون. سال جدید رو هم باید تلاش کرد. باید مثله همون نهنگی که نماد نود و یک هستش ما هم باید مثل همیشه خلاف جهت آب حرکت کنیم. بازم باید تلاش کنیم واسه هر اون چیزی که نداریم. ترسم از روزیه که در عین زنده بودن مثل ماهی های مرده خودمون رو بدیم به دست امواج آب که ما رو ببره به هر اونجایی که خودش میخواد. اون روز،روز مرگه، مرگه آرزوها. روز کم آوردنه.روزیه که نفس میکشیم برای بودن.فقط برای بودن.به امید دیدنه بهاری زیبا در دلهای یخ زدمون.دفتر نود رو نگاه میکنم. فرقی بینه فصلاش نمیبینم غیر از تغییر نوعه لباسها که با فصل عوض شدن. اما قلبی دارم که همیشه سرده. یخ زده ست.با هیچ آتیشی هم گرم نمیشه..
+ نوشته شده توسط من در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 11:9 |

توی یه چشم به هم زدن دوباره همه چی پراکنده شد..دوباره هیچی سر جاش نیست. این دفعه من دیگه توانه جمع کردنشونم ندارم حتی چه برسه به این که بخوام برم دنباله پیدا کردنشون.. تیکه هایی که انقدر نامردن که دو روز نمی مونن واسه دل خوش کنک من همون بهتر که برن مثله همه ی اونا یکی هایی که رفتن و من این رو هرگز نذاشتم رو حساب بی لیاقت بودنشون که گذاشتم رو حساب بی لیاقتیه خودم.دوباره همه چی به هم ریخته.دوباره من به هم ریختم.دوباره همه چی گٌ... در گٌ..ه شده. دستها رو به نشونه ی تسلیم دادم بالا. بریدم. این همه تلاش واسه همه ی این تیکه ها بی فایده بود.شاید کنار بکشم بهتر جواب بده.شونه هام رو میخوام بندازم بالا و بگم بیخیال. اما نمیشه.. لعنتی!!

+ نوشته شده توسط من در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390 و ساعت 18:54 |

دارم می تکانمش.. عید نزدیک است. بنا به عادت هر ساله مکان شخصی ام را تازه کرده ام. چیدمانش و اثاثیه ش را نو کردم  تا همه چیزش جدید باشد این سال نویی.. جای تو را هم تمیز می کنم. فقط نمی دانم این چند ساعت کجا بگذارمت که تنها نباشم بدون خیال زیبایت... بیرونت نمی کنم. می خواهم جایت را بزرگتر کنم. می دانی هر چه پیشتر می رویم عمیق تر میشود جای پایت. چه میخواهی از این ویرانه.. همان طور که سخت آمدی همانطور هم سخت می روی.. گویا تلافی پشت در ماندنت را در می آوری! اما نکن.مگر این تو نبودی که "راهه با تو بودن را سخت کردی تا آسان بروم؟" خٌب پس این چه صیغه ای که " با تمامه آسان بودنه با منِ! اینگونه سخت میروی؟؟ " برو. نگاهم نکن. حرف هم نزن.. بدونه اندکی تردید برو..نگرانه جایت نباش.برای همیشه خالی می ماند از تو..  من امانت داره خوبی هستم. حافظه ام هرگز پاک نمیشود. خیالت راحت خاطرات هرگز کهنه نمی شوند..

+ نوشته شده توسط من در دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 و ساعت 1:43 |

می گویند دل به دل راه دارد! پس کوو؟ حتما ً مشکل از گیرنده ست!! آره..حتما ً همین طوره. من به فرستنده ایمان دارم. اما خوب که فکر می کنم می بینم که شاید فرستنده هم مشکل دارد که .حتما ً سیگنالش ضعیف است.آره.. حتما ً همین طور است. یا اصلا ً شاید گیرنده شولوغ است سرش!اشغال است. در گیر است.. شاید اصلا ً جایی ست که آنتنش برای دریافت این همه داده ضعیف است..

آری..اینها بهترین بهانه برای گول زدن است. گول زدنه خودت وقتی نمی خواهی واقعیت را قبول کنی. وقتی می دانی که گیرنده اشکال ندارد و این مشکل از فرستنده می باشد که بیشتر از حجمه گیرنده دارد برایش داده میفرستد.. او مِموریش فول می باشد.. این را بفهم.. حتی اگه فول نباشد هم  برای تو هیدِنَش کرده.. اینطور صلاح دانسته و تو محکومی که قبول کنی..که بپزیری همیشه شاه کیلید تمامه درها را باز نمیکند. بعضی فقل ها رمز عبور دارند..

+ نوشته شده توسط من در چهارشنبه دهم اسفند 1390 و ساعت 2:2 |
نقطه سر خط همیشه به معنیه این سریاله طنز آبکی ای که هر شب میده نیست که. یه وقتایی کافیه نفس بکشی تا سرت پر از بوی آشنا و موزیانه بهت بفهمونه که هر چی پنبه کرده بودی رشته شد.اونوخته که آروم به خودت میگی: نقطه سر خط.!!
+ نوشته شده توسط من در دوشنبه هشتم اسفند 1390 و ساعت 12:47 |