نقاب مترسکیه خندان گاهی شاید فقط منتظر بادی باشد که بیفتد که بشکند دیوار شیشه ای کاذب زیر صورتک را.همیشه برای شکستن بغض، نباید منتظر فرصت بود. گاهی حتی یک هیچی هم می تواند بهانه باشد برای شکستن که راه بروی و اشک بریزی بی هیچ هق هقی و بی تفاوت از کنار همه ی نگاهها جوری رد شوی که بفهمانیشان که مگر شما دلتان نمی گیرد؟ مگر شما گاهی احساس تنها بودن ندارید؟ که مگر شما تا به امروز احساس کم آوردن نداشته اید؟.. که انقدر بی تفاوتند برایت که حس می کنی حسودیشان می شود به جسارتت برای این همه بی تفاوتی نگاهها، که حس می کنی تک تکشان دلشان تکه ای از جسارتت را میخواهند که هم راه شوند با تو برای خالی شدن.اما نمی فهمند که گریه هم گاهی کم است برای خالی شدن. خدا را همیشه حس کردن زیباست.اما دیگر حالی نمانده تا بخواهم برایم آنچه را که می خواهم رقم بزند. نمیدانم کی و چطور از مسیری که تمامم بود منحرف شدم. و حالا آنقدر دورم از جاده ی زندگیه آرزوهایم که حتی در صحرای محصور شده ی خشک، سراب هم نمی بینم.نمیدانم اشکال از آیینه است یا از چشمانه بی قرارم که هر چه می نگرم چهره ی درونم را می بینم. خسته. بی رمق. گریان. بی قرار. وقتی می بینمش دلم برای خودم میسوزد.خیلی وقت است نوازشش نکردم. مدتهاست برای آرام شدنه درد دستهایم بعد از برخورد با میز و کمد و ... بوسش نکرده ام.آستانه ی دردم آنقدر بالا رفته که لمس شده ام. درد بخشی از من شده است. وقتی قلبم را نمی توانم مرهم باشم، دست که هیچ است.دلم برایش میسوزد که گیر من افتاده، خودم را می گویم. می ترسم از روزی که مؤاخذه ام کند، که آن روز خورد شوم بخاطر ظلمی که در حقش کردم.کودک درونم را آنقدر سرکوب کردم که مدتهاست حتی هوس بستنی هم نمی کند. دیگر یادش رفته صبحها موقع بیدار کردنش چطور برایم ناز میکرد و من به او قول می دادم که اجازه بدهم صبحها زنگ خانه ها را بزند و فرار کنیم با هم.شوق را کشته ام در دلش (دلم)..او هم مثله من شده. بی تفاوت. یاد گرفته دیگر اسکیت سواری تفریح نیست،برای این است که خودت را ول کنی در آهنگهای مورد علاقه، کر شوی از دنیای بیرون. بروی در ابرهای تخیلت. کودک درونم خیلی با شعور است.مرا می فهمد، حداقل می دانم که نهایته تلاشش را می کند.هرگز سؤال نمیکند. نق نمی زند. فقط سوکوت می کند. بیچاره محکوم به بزرگ نمایی شده. جبران می کنم.. روزی جبران می کنم. همه ی تلاشم را می کنم تا روزی بفهمد من آدمه بدی نبودم، فقظ نا خواسته مسیری را به اشتباه رفتم. من و کودک درونم دیگر تلاش نمیکنیم.در مسیر باد ایستاده ایم. هر کجا خواست می رویم.بگذار مدتی باد برایمان مسیر را انتخاب کند.تلاشمان که فایده نداشت.
گاهی هیچ دستی تنهاییت را پُر نمی کند. هیچ نوازشی گرمت نمیکند.گاهی دوباره لج می کنی با خودت.بدترین حالتش هم اینه که حتی سامسونگ گلکسی آر هم نتونه خیلی خوشحالت کنه. فک کنم بی قراری یعنی همین.نمیدونم اسمش چیه. اما هست.وقتی نمیشه افکارت رو جمع کنی و دو تا چرت و پرت بنویسی دیگه چه اسمی میشه روش گذاشت؟
کلی اذیتم کرد.. دلم رو شکست.. وعده های الکی داد.. بی جهت سرم داد کشید.. بی جهت باهام سر لج افتاد. کلا ْ دوستم نداشت و من این رو کاملا ْ حس می کردم.بهش اعتماد میکردم باز هم. میگذاشتم پای شلوغ بودنه سرش و شبها سر به روی زنوانش میگذاشتم و اشکها میریختم و حرفها میزدم با او. موهایم را نوازش میکرد و من مطمئن از این بودم که در فکر توطئه ای دیگر است. اما دَم نمیزدم.اعتماد میکردم چون چاره ای نداشتم.اما داره میره.نود رو میگم. داره میره و نود و یک رو میذاره سر جاش. این خوبه. قیافه ش مظلومه.. خودشم خوب خواهد بود..
آمیــــــــــــــــــــــــــــن
توی یه چشم به هم زدن دوباره همه چی پراکنده شد..دوباره هیچی سر جاش نیست. این دفعه من دیگه توانه جمع کردنشونم ندارم حتی چه برسه به این که بخوام برم دنباله پیدا کردنشون.. تیکه هایی که انقدر نامردن که دو روز نمی مونن واسه دل خوش کنک من همون بهتر که برن مثله همه ی اونا یکی هایی که رفتن و من این رو هرگز نذاشتم رو حساب بی لیاقت بودنشون که گذاشتم رو حساب بی لیاقتیه خودم.دوباره همه چی به هم ریخته.دوباره من به هم ریختم.دوباره همه چی گٌ... در گٌ..ه شده. دستها رو به نشونه ی تسلیم دادم بالا. بریدم. این همه تلاش واسه همه ی این تیکه ها بی فایده بود.شاید کنار بکشم بهتر جواب بده.شونه هام رو میخوام بندازم بالا و بگم بیخیال. اما نمیشه.. لعنتی!!
دارم می تکانمش.. عید نزدیک است. بنا به عادت هر ساله مکان شخصی ام را تازه کرده ام. چیدمانش و اثاثیه ش را نو کردم تا همه چیزش جدید باشد این سال نویی.. جای تو را هم تمیز می کنم. فقط نمی دانم این چند ساعت کجا بگذارمت که تنها نباشم بدون خیال زیبایت... بیرونت نمی کنم. می خواهم جایت را بزرگتر کنم. می دانی هر چه پیشتر می رویم عمیق تر میشود جای پایت. چه میخواهی از این ویرانه.. همان طور که سخت آمدی همانطور هم سخت می روی.. گویا تلافی پشت در ماندنت را در می آوری! اما نکن.مگر این تو نبودی که "راهه با تو بودن را سخت کردی تا آسان بروم؟" خٌب پس این چه صیغه ای که " با تمامه آسان بودنه با منِ! اینگونه سخت میروی؟؟ " برو. نگاهم نکن. حرف هم نزن.. بدونه اندکی تردید برو..نگرانه جایت نباش.برای همیشه خالی می ماند از تو.. من امانت داره خوبی هستم. حافظه ام هرگز پاک نمیشود. خیالت راحت خاطرات هرگز کهنه نمی شوند..
می گویند دل به دل راه دارد! پس کوو؟ حتما ً مشکل از گیرنده ست!! آره..حتما ً همین طوره. من به فرستنده ایمان دارم. اما خوب که فکر می کنم می بینم که شاید فرستنده هم مشکل دارد که .حتما ً سیگنالش ضعیف است.آره.. حتما ً همین طور است. یا اصلا ً شاید گیرنده شولوغ است سرش!اشغال است. در گیر است.. شاید اصلا ً جایی ست که آنتنش برای دریافت این همه داده ضعیف است..
آری..اینها بهترین بهانه برای گول زدن است. گول زدنه خودت وقتی نمی خواهی واقعیت را قبول کنی. وقتی می دانی که گیرنده اشکال ندارد و این مشکل از فرستنده می باشد که بیشتر از حجمه گیرنده دارد برایش داده میفرستد.. او مِموریش فول می باشد.. این را بفهم.. حتی اگه فول نباشد هم برای تو هیدِنَش کرده.. اینطور صلاح دانسته و تو محکومی که قبول کنی..که بپزیری همیشه شاه کیلید تمامه درها را باز نمیکند. بعضی فقل ها رمز عبور دارند..

